عطا ملك جوينى
738
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )
عقاب « 1 » و عقاب بر آنجا آشيانه داشت . قومى در الموت دعوت قبول كردند و علوى را نيز دعوت كردند . او نيز بر زبان « 2 » گفت كه قبول كردم . بعد از آن هركس را كه آن دعوت قبول كرده بود به حيلت به شيب « 3 » فرستاد و در دز دربست و گفت دز سلطانست . تا بعد از گفتوگوى بسيار باز آن جماعت را در گذاشت « 4 » و بعد از آن به سخن او به شيب نمىرفتند . چون « 5 » از قزوين به ديلمان رفتم . و از آنجا به ولايت اشكور و از آنجا به اندجرود رفت « 6 » كه متّصل الموت است و يكچندى مقام داشت . و از غايت زهد بسيار مردم صيد او شده بودند و دعوت او قبول كرده . تا شب چهارشنبه 67 - ششم رجب سنهء ثلاث و ثمانين و اربعمائة « 7 » ؛ و از نوادر اتّفاقات حروف إله اموت به حساب جمّل تاريخ سال صعود اوست بر الموت كه دزديده او را بر قلعه بردند . يكچندى بر آنجا پوشيده بنشست و نام خويش به دهخدا موسوم كرد . چون علوى بر آن حال وقوف يافت و اختيارى به دست نداشت او را اجازت دادند . و بهاى قلعه سه هزار دينار زر بنوشت بر حاكم گردكوه و دامغان رئيس مظفّر مستوفى كه دعوت او را در خفيه قبول كرده بود . و حسن رقعهها « 8 » از غايت زهد نيك موجز نوشتى برين جمله كه نسخهء اين براتست : « رئيس م ظ « 9 » - حفظه اللّه - سه هزار دينار بهاى الموت به علوى مهدى رساند على النّبىّ المصطفى و آله السّلام و حسبنا اللّه و نعم الوكيل « 10 » . » فىالجمله
--> ( 1 ) - ابن الاثير مىگويد ( 10 / 131 ) : « و معنا بلسان الدّيلم تعليم العقاب » . تفسير ابن الاثير ظاهرا به صواب نزديك است ؛ چه « آموت » به زبان ديلمى ظاهرا همان كلمهء « آموخت » است . ( مص ) بعيد نيست باتوجّه به كلمهء « آموخت » كه به معنى « عادت كرده » و « خو گرفته » به كار مىرود ، الموت ( إله + آموت ) به معنى جايى است كه عقاب به آن خو گرفته يعنى جاى بلند . ضمنا « إله » به معنى عقاب است كه هنوز در گويش لرى استعمال دارد و تلفظ صحيح آن « إله » مىباشد . ( شارح ) . ( 2 ) - بر زبان : ظاهرى ، زبانى . ( 3 ) - به شيب فرستادن : در اين تاريخ همه جا به معنى از قلعه بيرون آمدن است و لزوما آن قلعه بر بلندى و تپه و يا كوه ، قرار ندارد . ( 4 ) - فاعل افعال « فرستاد » و « دربست » و « درگذاشت » مهدى علوى است . ( 5 ) - چون : چنان كه قبلا گفتيم اين چون هيچ جملهء جوابى ندارد و در اين تاريخ اكثرا به معنى « خلاصه » ، « الغرض » ، « بارى » و غيره است . ( 6 ) - از اينجا ديگر نقل از خود جوينى است نه از حسن صبّاح . ( 7 ) - سال 483 . ( 8 ) - رقعه : نوشته ، نامه . ( 9 ) - م ظ : اين علامتى است كه بعضى نسخ جهانگشا بعد از كلمهء « رئيس » آوردهاند و منظورشان « مظفّر » بوده است . ( 10 ) - سلام بر پيامبر برگزيده و خاندان او باد ، « خدا ما را كافى است و چه نيكو ياورى است . » ( قسمت اخير بخشى است از آيه 173 سورهء 3 ) .